Saturday, March 21, 2009

 

پس از رفتن خاتمی این پرسش ذهن همه را بخود مشغول کرده که چه کسی لیاقت نشستن بر مسند ریاست جمهوری را دارد؟ خاتمی اگرچه بهترین نبود ولی لااقل خیال همه راحت بود که براحتی میتواند رای مردم را کسب کند و در بدترین حالت اوضاع مملکت را به پیش از چهارسال گذشته برگرداند اگرچه من معتقدم شکلگیری جامعه مدنی در زمان خاتمی و اقتصاد وی قابل دفاع کردن میباشد!
اما اینک که او انصراف داده و به طرز مسخره ای خاتمی که کاندیدای نسل جوان و لیبرال جامعه بود بخاطر رفاقت با میرحسین موسوی که سوسیالیستی مسلمان و اصولگراست کنار رفته نگاهها بسوی جامعه مدنی نوپای ایران است که در فرایندی دموکراتیک و پرهزینه با تمام دشواریها فردی دیگر با دیدگاهی نزدیکتر به مردم را برای ریاست جمهوری کاندید نماید!
قصد دارم کمی درباره جمهوریت و دموکراسی و تفاوت ایندو بنویسم. جمهوری سیستمی است که مردم با انتخاب نماینده یا نمایندگانی آنها را از طرف خود وکیل برای اداره امور مملکت میکنند و با تعیین مکانیزم عزل دوره ای (چهار یا پنج سال یکبار) و رای مستقیم تلاش میکنند تا آنها را تا حد ممکن به نماینده اکثریت مردم بودن از نظر فکری و عملی نزدیکتر کنند. پس جمهوری سیستمی حکومتیست ولی دموکراسی منش و سبک حکومتهاست و در معنا یعنی حکومت مستقیم مردم بر مردم یا تعیین مستقیم سرنوشت مردم توسط خودشان. دموکراسی امری مطلق نیست و در کالبد سیستمهای حکومتی بصورت حکومت بر اساس راس اکثریت تعریف میگردد که در قالب جمهوریهای دموکراتیک معنا و مفهوم میابد. پس اگر اکثریت مردم به فردی رای دادند که وی نماینده اکثریت فکری جامعه نبود (اجبار در انتخاب بین بد و بدتر) اگرچه اصل جمهوریت (آرای مردم) به شکل دست و پا شکسته اجرا شده ولی مفهوم دموکراسی الزاما درباره آن انتخابات یا سیستم حکومتی صادق نیست و اینجاست که اصرار مهندس مهدی بازرگان در جمهوری دموکراتیک اسلامی نامیدن سیستم حکومتی ایران در زمان خود معنا و مفهوم میابد!
تلاش گروههای به اصطلاح اصلاح طلب از جمله شخص آقای خاتمی جهت جلب رای اکثریت مردم بنفع میرحسین موسوی که به جرات میتوان گفت هیچ سنخیتی با اراده و تفکر و سلیقه اکثریت مردم ایران ندارد کاریکاتور زشتی از جمهوری غیر دموکراتیک فعلیست و سکوت جامعه مدنی ایران و سوق یافتن به طرف کاندیداهای مورد نظر احزاب حکومتی صرفا نشانه ضعف جامعه مدنی و گیر کردن در حلقه بطلان تحمیل نماینده از بالاست. اما چه باید کرد؟ دموکراسی در جوامع بدین صورت شکل میگیرد که گروهی با مانیفست فکری مشخص کاندیدایی منطبق بر آرایشان را معرفی کرده و به رای اکثریت ملت میگذارند و یا اینکه از کاندیدایی حمایت مینمایند که آرای فکری آنها را پوشش دهد . در برخی جوامع که سیستمهای حکومتی برخلاف موازین دموکراتیک عمل میکنند جامعه مدنی با تمام توان تلاش میکند که کاندیدای خود را با شعار اکثریت بر حکومت تحمیل نمایند مضاف براینکه طرح شعارهای رادیکال از سوی کاندیداها منجر به باز شدن فضا در فصل انتخابات و درگیر شدن سایر کاندیداها با شعارهای مذکور میشود. قصد دارم منظور خودم را بطور مشخص با جنبش زنان ایران بیان کنم. در زمان خاتمی از ترکیب چند نهاد غیر دولتی و شخصیتهای اجتماعی جنبش زنان ایران شکل گرفت و در قالب کمپین یک میلیون امضاء و سایر نهادها متشکل شد. یکی از خواسته های این جنبش حق به قدرت رسیدن و رییس جمهور شدن زنان و خواسته دیگر حق آزادی در انتخاب نوع پوشش و حجاب میباشد. حال سوال اینجاست که چرا این جنبش اجتماعی که از حمایت آحاد مردم برخوردار است علیرغم هزینه های گزافی که تاکنون پرداخته اقدام به معرفی کاندیدای زن یا سعی در جهت تحمیل خواسته های خود در قالب امضای بیانیه کمپین یک میلیون امضاء توسط دیگر کاندیداها نمیکنند؟ برای ملموس تر شدن ماجرا بعنوان مثال خانم شیرین عبادی (فعال حقوق زنان و حقوق بشر) که به کاخهای ریاست جمهوری دنیا راه دارد در صورت کاندیداتوری از طرف جنبش زنان ایران میتواند ضمن بالا بردن هزینه رد صلاحیت و جلب توجه محافل جهانی به این مکانیزم ضد دموکراسی در صورت بقدرت رسیدن به خواسته های جامعه زنان ایران جامعه عمل بپوشد و در صورت انتخاب نشدن یا رد صلاحیت این خواسته ها را با طرح کردن به شعارهای غیر قابل چشم پوشی انتخابات ریاست جمهوری تبدیل نماید. قطعا سیاست دوری از قدرت ایشان با وجود فعال حقوق بشر بودن و موثر بودن این اقدام , در شرایط وخیم فعلی ایران توجیح پذیر نیست هرچند رد این درخواست حق ایشان بوده و صرفا منظور نگارنده مثال زدن میباشد چراکه قطعا زنان و مردان بیشماری هستند که میتوانند این نقش را بخوبی ایفا نمایند. به امید متشکل و منسجم شدن جامعه مدنی ایران با گفتمان مطالبه محور حول کاندیدایی واحد با شعارهای تمام گروههای اجتماعی ...
|

Thursday, October 30, 2008

 

جدایی طلبی حاصل عملکرد هویت طلبان یا تجزیه طلبان؟


شب حرکت من به سمت دانشگاه شب عجیبی بود. نمیدونم ولی فکر میکنم نیرویی ماوراءالطبیعه یا همون خدای خودمون قصد داره که مسیر زندگی من اینجوری بشه و به جایی برم و چیزهایی بنویسم و به مردم سرزمینم هشدار بدم که بجای سکوت باید با همدیگر حرف بزنیم. بجای فکر کردن تنها به ساختن باید جلوی تخریبگران هم بایستیم و ... چند وقت پیش در یکی از دانشگاههای استان آذربایجان شرقی قبول شدم و این قصه چیزهاییست که دیدم و قدری به هم ریختم و قصد دارم با شما در میان بگذارم. قطعا این نوشته صرفا حاصل دیده های من است و هیچ قطعیتی درباره هیچ کدام از نتیجه گیریهای احتمالی وجود نداره و برخورد من با یک شخص و واکنش وی به هیچ وجه نباید به کل مردم منطقه بست داده بشه
شب قبل از حرکت یک مهمونی دعوت بودم. تولد یکی از دوستان. قبلش بخاطر انتخابات پیش روی ریاست جمهوری شدیدا ذهنم بدنبال راههای رسیدن به آزادی و دموکراسی مطلق در ایران بود. در دلم شدیدا به لیاقتمون برای داشتن مملکتی آزاد ایمان داشتم. شب مهمانی و رقص و لباسهای قشنگ و موسیقی و گیتار و آواز قشنگ دختران و پسران بیش از پیش حسرت چرایی اسارت تحمیلی از بالا را بر دلم گذاشت. جماعت به شدت مدرنی که بینشان هیچ "تفاوتی" وجود نداشت و دختر و پسر کاملا متمدانانه و به سبک امروزی ترین انسانهای دنیا با هم رفتار و شوخی میکردند. بعد از پایان مهمانی از ترس مامورین نیروی انتظامی از میان کوچه پس کوچه های کم رفت و آمد چندتا از دختران را به منزلشان رساندیم و پس از آن با خداحافظی از بقیه دوستانم خودم را برای سفر فردا به سمت دانشگاه آماده کردم.
فردای آنروز با اتوبوس به سمت دانشگاه راه افتادم. من تقریبا تمام استانهای ایران را دیده ام ولی تا به آنروز به مناطق آذری نشین کشورم نرفته بودم. اکثر افراد حاضر در اتوبوس انسانهای متشخصی بودند که یا برای دیدن اقوامش میرفتند یا از دیداری باز میگشتند یا هم مثل من دانشجو یا کارمند بودند. حرکت پی در پی اتوبوسها به آن سمت با صندلیهای پر نشان از رفت و آمد بالای مردم آن منطقه به تهران و بالعکس داشت. پس از حوادث خرداد ماه و در پی کاریکاتور توهین آمیز روزنامه ایران جو نسبتا ناخوشایندی در اینترنت از طرف برخی از هموطنان آذری بر علیه هویتی بنام "فارس ها" و تاکید بنیادگرایانه نسبتا به هویت "ترکها" باعث درگرفتن بحثهای شدید و بعضا توهین آمیزی از طرف فارسی زبانان و آذری زبانان شده بود (اینجا یه توضیح بدم که حساب من با افرادی که به اخلاق پایبندند و از حقوق ذاتی شان درباره زبان مادری با احترام به سایر انسانها و تمامیت ارزی ایران عزیز دفاع میکنند صد البته جداست و بحث من در نقد اعمال غیر اخلاقی پان ترکیستها و پان فارسیستهاست) توی اتوبوس مثل سایر مسافران شهرستانهای ایران بعضی از مسافران بدون توجه به حقوق سایر مسافرین با درآوردن کفششون باعث آزار سایرین شده بودند. این مطالب را برای این مینویسم که به نقد از درون شدیدا اعتقاد دارم و بهتر است که خودمون عیبهای خودمون را بگویم تا دیگران. با علاقه و وسواس زیادی شهرهایی که ازشون عبور میکردیم را میدیدم. برخلاف تصور من جاده اصلا سرسبز نبود و مثل سایر جاده های استانهای جنوبی خشک و کویری بود. در شهرها در اکثر نامگذاریهای مغازه ها و فروشگاهها از "آذر" استفاده شده بود. آذربایجان - آذرآبادگان - آذرمهر - آذر نوش و ... کاربرد نوع مغازه ها به فارسی و غالب نامها هم فارسی بود ولی تک و توک از اسامی ترکی که من معنیشان را نمیدانستم هم استفاده شده بود. اگر نمیدانستم کجا میروم قطعا از روی ظاهر و نوع لباس پوشیدن مردم هم نمیتوانستم تشخیص بدهم که با کدام قوم ایرانی سر و کار دارم. بجز جنوبی های عزیز ایران و ترکمنهای عزیز شمال ایران بقیه ایرانی ها از حیث ظاهر کاملا شبیه همند. مردها اکثرا از کت و شلوار و زنها از چادر مشکی یا مانتوهای گشاد و بلند مشکی و در مناطقی از تبریز مثل دختران تهران از حجابی شل یعنی مانتوهای تنگ و کوتاه و رنگی و شال استفاده میکردند. پس از طی کردن مسیر طولانی بالاخره به شهر مقصد رسیدم. از اتوبوس پیاده شدم و از جانب رانندگان در پی مسافر دربستی بزبان ترکی مخاطب قرار گرفتم. من اصلا ترکی متوجه نمیشم ولی از روی کلمات مشترک میتونستم منظور آنها را بفهمم. برام جالب بود که ظاهر من (لباس اسپرتی که به تن داشتم) اصلا باعث نمیشد که آنها فکر کنند که من ممکن است زبان آنها را نفهمم. بعد از جواب "نه" و "ممنون" من خیلی راحت تغییر زبان داده و به فارسی از من دعوت میکردند که سوار ماشین آنها شوم. بعد از دور شدن از ترمینال با یک تاکسی عبوری که مرد خوش برخوردی بود به طرف دانشگاه رفتم و انصافا با وجود غریب بودن من مرد مذکور کرایه را دقیقا آنچه که بود گرفت. در شهر خبری از عکس رهبران حکومتی و پلیس های رنگارنگ و عکس شهدا و حتی پرچم ایران نبود. با خودم فکر میکردم که چرا با وجود تبلیغات پیاپی جدایی طلبان در این مناطق دولت مرکزی که ما را با عکس و پوستر و تبلیغات روزانه خفه کرده هیچ کاری در این مناطق نمیکند. از کنار قبرستان کوچکی که با جاده زیاد فاصله نداشت گذشتیم - از پرچمهای ایران بالای مزارها میشد فهمید که آنجا قبر شهدای شهر است. مجری رادیو به زبان آذری با مردم مصاحبه میکرد یا متنی را میخواند. اول فکر کردم که رادیو مربوط به جمهوری آذربایجان است که اینجا قابل شنیدن است ولی بعد از شنیدن "مرکز تبریز" و "جمهوری اسلامی" فهمیدم که رادیو منطقه ایست. بالاخره به دانشگاه رسیدم. نه از حراست خبری بود نه از تفتیش و کارت دانشجویی . خیلی راحت وارد دانشگاه شدم. از این قضیه خیلی خوشم اومد ولی این خوش آمدن دیری نگذشت. اول وارد دستشویی شدم که شوک اول بهم وارد شد. یکنفر با خطی ثابت برروی دیوارهای دستشویی شعارهایی نوشته بود با این مضامین : "به فارسستان و ارمنستان خوش آمدید" "یاشاسین آذربایجان" "هارای هارای من فارس بی غیرتم" البته چیزهای دیگری هم مثل "دختر فقط دخترای تهران" و "دانشجو میمیرد ذلت نمیپذیرد" هم نوشته بودند. یه خورده نگران شده بودم. رفتم به سمت محل ثبت نام. همه ترکی حرف میزدند. به طرف مسئول ثبت نام رفتم و بعد از سلام و علیک ازش فرم گرفتم. مرد خونگرمی بود. بعد از من دختری فارسی زبان با پدرش اومدند. دختر و پدر از مسئول ثبت نام با وسواس درباره امنیت شهر میپرسیدند و مسئول دانشگاه با استناد به چادری بودن زنان آنشهر به اونها درباره امنیت اطمینان میداد! و از دختر میخواست که چادر به سر کند.روی میزی که فرم پر میکردم یکی درشت نوشته بود "مرگ بر جمهوری اسلامی ایران" روان نویس قرمزم را درآوردم و دور "ایران" یه قلب کشیدم تا از "مرگ" و "جمهوری اسلامی" جداش کرده باشم. بعد از تکمیل فرم بهم گفتند که باید برای گرفتن امضاء به دفتر مسئول آموزش مراجعه کنم. در اونجا حدود بیست نفر دور میز مسئول آموزش جمع شده بودند و هرکس به زبان آذری درباره مشکلش حرف میزد و از طرف مسئول آموزش بازم به زبان آذری جواب میگرفت.از برگه های دستشون احساس میکردم مشکل من با بعضی از آنها یکیست. مسئول آموزش به اونها راهکار یا جواب منفی میداد. بعضی موقعها عصبانی میشد و گاهی هم با حرف یکنفر همه میزدند زیر خنده. اینجا بود که بخاطر خستگی زیاد و تنها بودن و به دلیل نفهمیدن زبان هموطنانم در آن اطاق آموزش! شدیدا احساس غربت کردم و با وجود خنده سایرین بغضی غریب گلویم را فشرد . ادامه دارد
|